محمد صادق آهنگران
محمدصادق آهنگری که با نام صادق آهنگران معروف است (زاده ٬۱۳۳۶ اهواز) یکی از مداحان سرشناس ایران می باشد.[۱]
زندگی و فعالیتها
وی در اهواز بدنیا آمد و همانجا بزرگ شد ولی اصالتا دزفولی است. وی مداحی را از نوجوانی و با خواندن در هیاتها آغاز کرد. وی در زمان انقلاب شعارگو بود و پس از انقلاب به فعالیت در کمیته پرداخت. وی در ۲۳ سالگی ازدواج کرده است و سه پسر و یک دختر دارد. وی درجبهه به خواندن دعاهای بین نماز٬ دعاهای کمیل ٬ خواندن در سینهزنیها و خواندن در هنگام عملیاتها میپرداخت. اولین نوحهای که از وی بطور سراسری پخش شد٬ نوحهی «ای شهیدان به خون غلتان خوزستان درود» سروده ی حبیب الله معلمی بود که در جماران و در حضور آیتالله خمینی خوانده شد و در همانروز چندبار از تلویزیون پخش شد. از جمله دیگر کارهای مشهور بعدی وی میتوان به «ای لشگرصاحب زمان آماده باش» و «با نوای کاروان» اشاره کرد. وی پس از جنگ در تهران در رشته زبان و ادبیات فارسی تا مقطع کارشناسی به تحصیل پرداخت. وی هماکنون مسئول ستاد اجرای هیات رزمندگان و امور شهرستانها است.[۱] [۲] [۳] [۴]
آثار
وی تاکنون آثار خود را در قالب چند آلبوم ازجمله «آلبوم مثنوی شهادت»٬ «آلبوم داغ ازلی» و «آلبوم دشت کربلا» ارائه کرده است.[۵] [۶] [۷]
همچنین خاطرات و متن نوحههای وی تحت عنوان کتاب آهنگران در سال ۱۳۹۱ منتشر شد.[۸]
منابع
- ↑ پرش به بالا به: ۱٫۰ ۱٫۱ «ناگفته های حاج صادق آهنگران». شبکه خبری دزفول.
- پرش به بالا ↑ «حاج صادق آهنگران در ازدواج متفاوت مسجد ولیعصر». پایگاه حوزه.
- پرش به بالا ↑ «گفتگوی اختصاصی با حاج صادق آهنگران». پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس.
- پرش به بالا ↑ «مصاحبه با حاج صادق آهنگران». موسسه فرهنگی هنری فرهنگ عاشورا.
- پرش به بالا ↑ «آلبوم دشت کربلا». تبیان.
- پرش به بالا ↑ «داغ ازلـی». تبیان.
- پرش به بالا ↑ «مثنوی شهادت». تبیان.
- پرش به بالا ↑ «رونمایی از خاطرات ۶۵۰ صفحهای صادق آهنگران». همشهری آنلاین.
منوی ناوبری
نسخهبرداری
تاريخ تولد، محل تولد، هنگام تولد:
در سال 1336 در اهواز به دنیا امد.
پدر: -
مادر:-
برادر: -
خواهر:-
همسر:-
فرزندان: محمدعلي
شهرت ، كنيه و لقب:
شهرت: حاج صادق اهنگران لقب:حاجی
دوران زندگي:
در اهواز بزرگ شد ولی اصالتا دزفولی است. مداحی را از نوجوانی و با خواندن در هیاتها آغاز کرد. در زمان انقلاب شعارگو بود و پس از انقلاب به فعالیت در کمیته پرداخت. در ۲۳ سالگی ازدواج کرد و دارای سه پسر و یک دختر میباشد. در جبهه به خواندن دعاهای بین نماز٬ دعاهای کمیل ٬ خواندن در سینهزنیها و خواندن در هنگام عملیاتها میپرداخت. اولین نوحهای که از وی بطور سراسری پخش شد٬ نوحهی «ای شهیدان به خون غلتان خوزستان درود» سروده ی حبیب الله معلمی ملقب به فردوسی جنگ بود که در جماران و در حضور آیتالله خمینی خوانده شد و در همان روز چند بار از تلویزیون پخش شد. از جمله دیگر کارهای مشهور بعدی اش میتوان به «ای لشگرصاحب زمان آماده باش» و «با نوای کاروان» اشاره کرد. هماکنون مسئول ستاد اجرای هیات رزمندگان و امور شهرستانها است.
گفتگوي اختصاصي با حاج صادق آهنگران:
طنين صدايش تار و پود خاطرات روزهاي جنگ را به هم تنيده است. كمتر كسي
است كه با شنيدنش ناخودآگاه ياد شهداي عمليات نيفتد هر چند كه سنش كفاف
سالهايي را ندهد كه اين كشور رنگ تجاوز را به خود ديد... هنگام فتح
خرمشهر بيست و چهار سال سن داشت؛ اوايل جنگ ازدواج كرد و تا آخر جنگ در
خوزستان (اهواز) ماند. در اكثر عملياتهاي جنوب شركت داشت اما هنگام شهادت
جهانآرا، در مكه بود. خبر شهادت جهانآرا، فلاحيان و كلاهدوز را در مكه
از طريق تماس تلفني با دوستان شنيد كه طبعا وي را بسيار متاثر ساخت.
آهنگران ترجيح داد گفتگو را خودش، با واگويه هايي پراكنده از خاطرات آن
روزها آغاز كند: «ما خرمشهر و مردمش را در مقاطع مختلف زماني ديديم؛ پيش از
انقلاب، سالهاي پس از انقلاب و نيز در حين جنگ، خرمشهر بخاطر اين كه يك
بندر بود، از لحاظ اقتصادي مورد توجه ويژهاي بود. همچنين در زمان جنگ،
دشمن بخاطر موقعيت اجتماعي اين شهر، نزديكياش به آبادان و وجود رودخانه
اروند در آن، از سوي جنوب كشور و از چندين جهت مختلف، آن را مورد هدف قرار
داد. در مقطعي، شهر خالي از سكنه شده بود و فقط بسيجيها و يك سري از
دلاورهاي شهر مانده بودند تا از آن دفاع كنند. البته هم در آنجا و هم در
برخي شهرهاي ديگر مثل دزفول و اهواز كه شرايط مشابهي داشتند، برخي
خانوادهها دلشان نميآمد شهرشان را ترك كنند و ترجيح ميدادند با ماندنشان
براي بسيجيها، حامي و دلگرمي باشند كه ناشي از روحيه انقلابيشان بود.
خرمشهر مردم بسيار دلير، با انگيزه و خون گرمي دارد. از ابتداي جنگ، بارها
و بارها ميان آن بچهها رفتم و مراسم داشتيم. با شروع جنگ، از آنجا كه
مظلوميت شهر نمود پيدا كرد، معنويت شهر هم خيلي بيشتر شد. خون شهدا هم بر
قداست شهر افزود و توسلات و مناجات بچهها در كوچه پس كوچههاي خرمشهر،
باعث معنويت روزافزون آن شد».
از تلخي تصرف خرمشهر توسط دشمن برايمان بگوييد. شما چه موقع و چطور در جريان اشغال آن قرار گرفتيد؟
وقتي دشمن خرمشهر را تصرف كرد. من آنجا بودم. شهيد درخشان از هم گردانيها و
هم مسجدهايمان بود كه به خاطر شجاعتش او را حمزه صدا ميكرديم. داشتم از
اهواز ميآمدم كه ديدمش، در حالي كه بسيار مغموم مينمود. علت ناراحتياش
را كه جويا شدم گفت: «خرمشهر راگرفتند». خيلي جا خوردم. آنطور كه او
تعريف ميكرد گويا ابتدا در شهر شايعه شده بوده كه قرار است هواپيماهاي ما
براي از بين بردن دشمن، شهر را با خمپاره و تير هدف قرار دهند و از آنجايي
كه ممكن است بسيجيها هم مورد اصابت گلوله قرار گيرند، بايد شهر را ترك
كنند. گويا شايعه آنقدر قوي بوده كه همه تخليه كرده بودند و در نتيجه دشمن
شهر را به تصرف خود درآورده بود. بچهها در زير پل موضع گرفته بودند و
داشتند كمكم عقب ميكشيدند. در آن حين، سرگردي را ديدم كه سوار بر
بولدوزر، سعي ميكرد بچهها را براي مقاومت تحريك كند. راننده بولدوزر هم
يك تيپ روستايي لوطي منش داشت. عراق با شدت، وجب به وجب، اين سمت پل را
ميزد. من سينهخيز شدم. نگاهم كه به راننده بولدوزر افتاد، ديدم انگار
هيچ اتفاقي نيفتاده است، با خونسردي و شجاعت، مشغول درست كردن خاكريز بود
تا ما پشتش موضع بگيريم. ديدم من كه پاسدار رسمي بودم و جزو بسيجيها، دل و
جرات او را ندارم! متاسفانه، دشمن با آن شايعه و هجوم، توانست خرمشهر را
بگيرد. بعد كمكم حملات كوچك شروع شد تا رسيد به فتح خرمشهر. يادم هست
كسي، زخمي، زيرپل و در تيررس مستقيم دشمن افتاده بود و هيچ كس جرات نميكرد
براي اينكه او را به اين طرف بكشد به سويش برود. ناگهان سه، چهار تا از
خواهرها كه براي پرستاري آمده بودند، به سمتش رفتند و او را عقب كشيده و
پانسمان كردند. اين صحنه براي من بسيار جالب بود. در عملياتهايي كه ما
در جنگ داشتيم، مثل همين بيتالمقدس، ميتوان شخصا دست خدا و ائمه را ديد.
اين كه در يك طرف، نيروهاي محدود ما، فقط با ايمان و توكل ايستادگي كنند و
در طرف ديگر، دشمني باشد تا دندان مسلح، آن هم با پشتيباني آن همه
كشورهاي قدرتمند دنيا! همانطور كه امام فرمود، خرمشهر را خدا آزاد كرد.
دست، دست ما نبود، دست الهي بود.
رمز عمليات بيتالمقدس چه بود؟
«يا علي بن ابيطالب» بود: «... چون دمي كه رمز يا علي به گوشمان ميرسد»
از نوحههايي كه در زمان فتح خرمشهر ميخوانديد، كدامها را ياد داريد؟دو
سه تا نوحه بود كه در آن مقطع فتح و پيروزي زياد ميخواندم و اشعار حماسي
داشتند مثل: «كرببلا تربت خونبار حسين اين همه لشكر آمده عازم ديدار حسين»
و يا «اين لشكر حق عازم كرببلاست امشب...» ديگر اينكه: «سوي ديار عاشقان
به كربلا ميرويم…»
نقش مسجد جامع خرمشهر را هم در فتح خرمشهر و هم در كل جنگ، چگونه ميبينيد؟
ما انس عجيبي با مسجد جامع خرمشهر داشتيم. در زماني كه خرمشهر دست دشمن
بود، دلمان عجيب براي آن تنگ شده بود. آنجا محل بسياري از طرحريزيها و
جلسههايمان بود، كلي هم در آن شهيد داديم، يادم ميآيد وقتي پس از فتح
خرمشهر جزو اولين نفرات وارد مسجد شدم، فقط 4-3 بسيجي در آن بودند. آنها
داشتند ديوارهاي مسجد را ميبوسيدند و گريه ميكردند، همزمان منقلب شده
بوديم و اشك شوق ميريختيم و در همانجا نماز شكر خوانديم. از طرفي مسجد،
به هر حال يك عبادتگاه است. با يك محل معمولي فرق ميكند. مثلا درست است
در شلمچه هم كلي شهيد داديم اما مسلما اماكني مثل مسجدها و حرمها قداست
ديگري دارند. مسجد جامع خرمشهر علاوه بر اين كه عبادتگاه بود، محل
تداركات و توسلات ما هم بود. بسياري از مجروحان هم آنجا مداوا و پانسمان
ميشدند. در طول جنگ مساجد ديگري هم داشتيم كه به تصرف دشمن درآمده بودند،
مثل مساجد بستان و سوسنگرد اما هيچكدام جاي مسجد جامع خرمشهر را
نميگرفتند.
جناب آهنگري! چطور شد به حاج صادق آهنگران شهرت يافتيد؟
پس از آزدسازي بستان، در آنجا دعاي كميلي خواندم كه از تلويزيون هم پخش شد.
همچنين در ضمن خبر تصرف و آزاد شدن بستان، در اخبار، از دعاي كميل ما هم
گفته شد اما در آنجا، به اشتباه نام را صادق آهنگران خواندند. به همين
دليل از فرداي آن روز به بعد به من آهنگران ميگفتند الان ديگر همه مرا به
همين اسم ميشناسند. محمد صادق آهنگران در مراسم شب 19 ماه مبارک رمضان
كه در جمع هزاران نفر از مردم اصفهان و در جوار شهدای دفاع مقدس برگزار
ميشد اظهار داشت: همچون گذشته سينه چاك و فدايي رهبريم و با فرمان معظمله
در دفاع از انقلاب و كشور سر از پا نخواهيم شناخت و در اين شبهاي عزيز
فقط دعايم اين است كه تا آخر پيرو صديق رهبري باشيم. وي گفت: دشمن از هر
حربه و دروغ براي ايجاد تفرقه در صفوف ملت ايران و سست كردن ارادههاي قوي
استفاده ميكند و با دروغپردازي و شايعه پراكني سعي دارد دلسوزان نظام و
انقلاب را منزوي كند. اما آنان هميشه در بيابان گمراهي سرگردان بوده و
هستند. در حاشيه اين مراسم خبرنگار خبرگزاري فارس از ايشان در خصوص شايعات
مطرح شدهي در برخي از سايتهاي ضد انقلاب راجع به فرزندش پرسيد كه وي پاسخ
داد: محمدعلي فرزند من تمامي مطالب نسبت داده شده به خود را تكذيب كرده و
ضمن برائت از جريانات مرموز كه سعي در فتنه انگيزي و جنگ رواني دارند
ادعاهاي دروغين آنان را افشا كرده است و بحمدللله وي همچنان فرزند انقلاب و
نسل سومي حامي نظام و رهبري است.
تحصيلات و مدارك علمي:
رشته زبان و ادبیات فارسی در تهران
مسئوليت ها و مقام ها:
- شعارگو در زمان انقلاب
- فعالیت در کمیته(بعد از انقلاب)
- مسئول ستاد اجرای هیات رزمندگان و امور شهرستانها
آثار :
تاکنون آثار خود را در قالب چند آلبوم ازجمله «آلبوم مثنوی شهادت»٬ «آلبوم داغ ازلی» و «آلبوم دشت کربلا» ارائه کرده است.
نقل قول و خاطرات:
روايت محمد صادق آهنگران از امام:
روزي در جماران در مسير حركت ايشان از اتاقشان تا حسينيه جماران كه جهت
سخنراني تشريف ميبردند، به خدمتشان رسيديم. بعد از بوسيدن دست مباركشان
گفتم: ما را نصيحتي بكنيد. امام لبخندي زدند و فرمودند: «خوب بجنگيد و خوب
پيش برويد». بعد گفتم: مشكلات زيادي وجود دارد، در نماز شبتان براي ما دعا
كنيد. حضرت امام فرمودند: «من هميشه شما را دعا ميكنم». سپس درخواست
هديهاي كردم، ايشان عكس خود را امضا كردند و توسط حاج سيد احمد آقا كه
كنارشان ايستاده بود، آن را به من مرحمت كردند.
مردم ما مردم جنگند، مردم حماسهاند
در مراسم سوم يا چهلم شهداي بمباران دزفول شعري خواندم كه با بيت «اي
عزيزان شد به پا غوغاي محشر» شروع ميشد و در ادامه شعر «يك طرف افتاده
طفيل يك طرف افتاده مادر» اشعار، صحنههاي دلخراش جنگ را مجسم ميكرد كه چه
روي داده است. شعر را كه خواندم همان شب دو بار از تلويزيون پخش شد و در
روزهاي بعد چندين بار با آهنگ و تصاوير مناسبي كه بر روي آن مونتاژ شده
بود، پخش گرديد. بعد از اين جريان در شيراز خدمت آيتالله حائري شيرازي
بوديم تا براي رزمندگان از صحبتهاي ايشان تصوير برداري كنيم. بعد از
مراجعت، در اهواز آقاي غلامعلي رجائي را ديدم، ايشان به من گفت: آقاي
انصاري با ما تماس داشتند و سراغ شما را ميگرفتند. ولي من به ايشان گفتم
به شيراز رفتهاند. آقاي انصاري گفتند: به ايشان بگوييد امام به حاج سيد
احمد آقا فرمودند كه: «به ايشان بگوييد اشعار حماسي بخواند» وقتي من اين
خبر را شنديم ذهنم روي همان شعر متمركز شد، چرا كه صحنههاي دلخراش جنگ را
بيان ميكرد. با وجود ريتم بسيار خوبي كه داشت اشعار حماسي محركي نبود و
شايد تنها چند بند آن حماسي بود. گفتم احتمالا همان شعر است. با آقاي رجائي
تماس گرفتم ايشان گفت: بله، اين اشعار را چند شب از تلويزيون پخش كردهاند
و حضرت امام هم شنيدهاند لذا اين مطلب را بيان داشتهاند.
يكي بار ديگر در نماز جمعه تهران اشعار حماسي
"خيز اي رزمنده شير خانه از دشمن بگير"
را خواندم. در متن شعر چند جملهاي بود كه ميگفت «اي كساني كه خانههايتان
ويران شد و سوخت اي كساني كه چه شديد....» بعد از اتمام نوحه گويا از
جماران تماس گرفته بودند ولي به من خبر ندادند. بعد آقاي مرتضائي فر به من
گفت كه: حاج سيد احمد آقا تماس گرفته و گفته است كه امام بوسيله راديوي
كوچكي كه در دستشان بود اشعار را ميشنيدند وقتي به اين قسمت رسيدند، راديو
را زمين گذاشتهاند و فرمودها ند: «به ايشان بگوييد مردم ما، مردم جنگند
مردم حماسهاند» و امام روي اين قسمت حساس شدهاند. اين مطلب را كه شنيدم
با خودم گفتم: اگر ما چيزي بخوانيم كه مورد تاييد امام نباشد مورد تاييد
امام زمان هم نيست و خدا هم قبول نمي كند و اصلا براي ما فايدهاي ندارد.
لذا در جماران به خدمت آقاي انصاري رسيدم و قضيه را براي ايشان مطرح كردم و
گفتم اگر قرار باشد ما شعري بخوانيم كه امام تاييد نكند، كارم را مورد
تاييد اهل بيت و براي رضاي خدا نميدانم و به درد نميخورد. ايشان مدتي با
من صبحت كردند كه: امام روي اشعار خيلي حساسند و روح امام با يك ذره ضعف در
شعر و كارهاي هنري حساس ميشود و خيلي به اشعار و كارهای هنري اهميت
ميدهند و شما را نيز ميشناسند. در مورد بچه بسيجيها بيشتر حساس هستند و
ما نيز در مورد كارهاي شما در جنگ برايشان تعريف كردهايم به همين حساب
بيشتر حساس شدهاند. ديگر ما شروع به خواندن اشعار حماسي كرديم و تا
توانستيم حماسياش كرديم. بعد از مدتي جهت مشورت و كسب تكليف پيش آقاي
انصاري آمدم كه الحمدالله ايشان گفتند: امام اظهار رضايت كردهاند. از
خاطرات ان دوران میگوید:« منزل ما يك زيرزميني داشت كه هنگام خطر يا شبها
با چند خانواده ديگري كه در همسايگي مان بودند و آنها هم شهر را ترك نكرده
بودند، در آن زيرزمين پناه ميگرفتيم، چند خانوادهاي كه مانده بودند
ميخواستند براي بسيجيهايي كه مشغول جنگيدن بودند، دلگرمي باشند و به
آنها روحيه بدهند. البته ماندن، سختيهاي بسياري هم داشت. همسرم در آن
موقع سر اولين فرزندمان باردار بود. يك بار در آن ابتدا، زاغههايي را در
اهواز منفجر كردند كه سبب شد تا دو ساعت كل اهواز بلرزد، سيمهاي اتصال
برق به هم ميخوردند. من صبح كه ميخواستم مغازه پدرم را باز كنم ديدم كه
قفل در از شدت انفجار و فشار آن، به هم پيچيده و چرخيده بود. تمامي
پشتبامها را لايهاي باروت پوشانده بود. اين اتفاق نادري بود. ما فكر
ميكرديم حتما بچه، ناقص به دنيا خواهد آمد، اما خدا را شكر اينطور
نشد». حاج صادق آهنگران و خاطره ای دیگر : «شب عملیات فتح المبین،
روبروی سنگر فرماندهی با یکی از دوستانم به نام سعید درفشان صحبت می کردم،
سعید یک فشنگ دستش بود و موقع حرف زدن با آن فشنگ بازی می کرد، داشتیم در
مورد رفقایی که شهید شده بودند، حرف می زدیم، سعید ناگهان ساکت شد و رو کرد
به من و گفت اگر این فشنگ موقع سجده بخورد توی پیشانی ادم، این شهادت
خیلی به آدم مزه می دهد، صبح فردا به من خبر دادند که سعید شهید شده است،
رفتم سردخانه شوش، پیکر سعید روی تخت بود، دیدم سعید فقط یک زخم داشت،خوش
به حالش». او از ازادی خرمشهر میگوید:«خرمشهر طوري آزاد شد كه خود
فرماندهانمان هم باورشان نميشد. من جزو اولين نفراتي بودم كه پس از فتح،
وارد شهر شدم، پشت يكي از بچهها، در حالي كه نميدانستيم هنوز پاكسازي
نشده، با موتور رفتيم، آن هم بيشتر به عشق ديدن دوباره مسجد جامع خرمشهر.
عراقيها را ديدم كه همه جا دنبال مفري ميگشتند براي پنهان شدن و فرار.
حتي يادم ميآيد چند تایشان وقتي مرا ديدند، خودشون را به داخل آب پرتاب
كردند و ما اسلحههاشان را به غنيمت گرفتيم و بعد داديم به سپاه. صداي تير
و توپ و خمپاره لحظهاي آرام نميشد. صف اسراي عراقي كه مدام «الدخيل»
ميگفتند و سمت ما ميآمدند واقعا ديدني بود. ايرانيها در پوست خود
نميگنجيدند. هر كسي يا گروهي، سرود ميخواند، تكبير ميگفت و ... . اما
خرمشهر ديگر شهر نبود، تبديل شده بود به يك ويرانه. دشمن تمامي عقدههايش
را بر سر شهر گشوده بود و آن را با خاك يكسان كرده بود. خانهها و زمينهاي
كشاورزي همه صاف شده بودند. فتح خرمشهر، يك فتح بيسابقه بود. سيهزار
اسير و تعداد زيادي كشته آن هم به دست يك سري بسيجي ساده و كم سن و سال و
با سلاح ايمان و توكل. اين فتح، برگ زريني در تاريخ انقلاب است. خرمشهر به
خاطر همين بسيجيها و شهدايي چون جهان آراها، بهنام محمديها و حسين
فهميده ها قداست پيدا كرد. در اطراف آن جايي هست چون شلمچه، يعني جايگاه
عمليات كربلاي5 پس خاك پاكش هم مقدس است».