با من سخن بگو دوکوهه...

با من سخن بگو دوکوهه،...

اگر بپرسی دوکوهه کجاست چه جوابی بدهیم؟
بگوییم دوکوهه پادگانی است در نزدیکی اندیمشک که بسیجی ها را در خود جای می داد و بعد سکوت کنیم؟
پس کاش نمی پرسیدی که دوکوهه کجاست، چرا که جواب گفتن به این سؤال بدین سادگی ها ممکن نیست.
کاش تو خود در دوکوهه زیسته بودی که دیگر نیازی به این سوال نبود، اگر آنچنان بود، شاید تو هم امروز با ما به دوکوهه می آمدی؛
ماه ها بعد از ختم جنگ، روز تحویل سال.
گفته اند، شرف المکان بالمکین ـ اعتبار مکانها به انسانهایی است ، که در آنها زیسته اند ـ و چه خوب گفته اند دوکوهه پادگانی است در نزدیکی اندیمشک که سالهای سال با شهدا زیسته است، با بسیجی ها، و همه سر مطلب در همین جاست.
اگر شهدا نبودند و بسیجی ها، آنچه می ماند پادگانی بود درندشت، با زمین هایی آسفالته، خشک و کم دار و درخت، ساختمانهای معمولی، کوتاه و بلند، و تیرک هایی که برآن پرچم نصب کرده اند. اما دو کوهه سالها با شهدا زیسته است. با بسیجی ها، و از آنها روح گرفته است؛ روحی جاودانه،
دوکوهه مغموم است، اما اشتباه نکنید!
او جنگ را دوست ندارد، جمع باصفای بسیجی ها را دوست دارد، جمع شهدا را، آرزومند آن عرصه ای است که در آن کرامات باطنی انسانها بروز می یابند.
یک بار دیگر سلام، دو کوهه.
قطارها دیگر در کنار دوکوهه نمی ایستند و بسیجی ها از آن بیرون نمی ریزند. قطارها دوکوهه را فراموش کرده اند
و حتی برای سلامی هم نمی ایستند. بی رحمانه می گذرند، اما شهدا انسی دارند با دوکوهه که مپرس با ذره ذره خاکش، با زمینش، با دیوارهایش، با ساختمانهایش، با همه آنچه در چشم ما هیچ نمی آید می گویی نه؟ از حوض رو به روی حسینیه حاج همت باز پرس که همه شهدای دوکوهه با آب آن وضو ساخته اند.
در حاشیه اطراف حوض تابلوهایی هست که به یاد شهدا روییده اند اما الفت شهدا با این حوض نه فکر کنی که به سبب تابلوهاست!


دوکوهه

با من سخن بگو دوکوهه،...

اگر بپرسی دوکوهه کجاست چه جوابی بدهیم؟
بگوییم دوکوهه پادگانی است در نزدیکی اندیمشک که بسیجی ها را در خود جای می داد و بعد سکوت کنیم؟
پس کاش نمی پرسیدی که دوکوهه کجاست، چرا که جواب گفتن به این سؤال بدین سادگی ها ممکن نیست.
کاش تو خود در دوکوهه زیسته بودی که دیگر نیازی به این سوال نبود، اگر آنچنان بود، شاید تو هم امروز با ما به دوکوهه می آمدی؛
ماه ها بعد از ختم جنگ، روز تحویل سال.
گفته اند، شرف المکان بالمکین ـ اعتبار مکانها به انسانهایی است ، که در آنها زیسته اند ـ و چه خوب گفته اند دوکوهه پادگانی است در نزدیکی اندیمشک که سالهای سال با شهدا زیسته است، با بسیجی ها، و همه سر مطلب در همین جاست.
اگر شهدا نبودند و بسیجی ها، آنچه می ماند پادگانی بود درندشت، با زمین هایی آسفالته، خشک و کم دار و درخت، ساختمانهای معمولی، کوتاه و بلند، و تیرک هایی که برآن پرچم نصب کرده اند. اما دو کوهه سالها با شهدا زیسته است. با بسیجی ها، و از آنها روح گرفته است؛ روحی جاودانه،
دوکوهه مغموم است، اما اشتباه نکنید!
او جنگ را دوست ندارد، جمع باصفای بسیجی ها را دوست دارد، جمع شهدا را، آرزومند آن عرصه ای است که در آن کرامات باطنی انسانها بروز می یابند.
یک بار دیگر سلام، دو کوهه.
قطارها دیگر در کنار دوکوهه نمی ایستند و بسیجی ها از آن بیرون نمی ریزند. قطارها دوکوهه را فراموش کرده اند
و حتی برای سلامی هم نمی ایستند. بی رحمانه می گذرند، اما شهدا انسی دارند با دوکوهه که مپرس با ذره ذره خاکش، با زمینش، با دیوارهایش، با ساختمانهایش، با همه آنچه در چشم ما هیچ نمی آید می گویی نه؟ از حوض رو به روی حسینیه حاج همت باز پرس که همه شهدای دوکوهه با آب آن وضو ساخته اند.
در حاشیه اطراف حوض تابلوهایی هست که به یاد شهدا روییده اند اما الفت شهدا با این حوض نه فکر کنی که به سبب تابلوهاست!


شور تو با گذشت زمان کم نمی شود

 

شور تو با گذشت زمان کم نمی‌شود
داغـت جـدا ز سینه عـالم نمی‌شود
با اشک چشمِ گریـه‌کنانت نوشته‌اند
جـز اشک مـا حریف جهنم نمی‌شود گیرم کـه مـاه‌ها همه گردند ماه خون
جبـران خـون تـو بـه محرّم نمی‌شود
تا حشر، چشم ما همه دریای اشک توست
این بحرِ رحمتی است کز آن کم نمی‌شود
می‌خـواست از بـهشت بیایـد بـه کربلا
گنـدم، وگرنــه رهـزن آدم نمــی‌شود
سنگینی غمـت کـمر چـرخ را شکست
تو کیستی که ابـروی تـو خم نمی‌شود
تـا اشـک و آه و نـاله نباشد، برای ما
هرگـز بسـاط عشـق فـراهم نمی‌شود
گـر صـد هـزار بار سرش را جدا کنند
شیعه دلش جـدا ز تـو یک دم نمی‌شود
سرسبزی ریاض عبادات جن و انس
بی‌اشک چشم شیعه مسلم نمی‌شود
تـا گَـرد کربـلا ننشیند به صورتش
هرگز بهشت، قسمت «میثم» نمی‌شود

شاعر : حاج غلامرضا سازگار (میثم)

کپي برداري تنها با ذکر منبع مجاز است .{ منبع : سایت مداحان دات آی آر}

--------

زندگی نامه شهید مهدی باکری

مهدی باکری

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به: ناوبری، جستجو
مهدی باکری
Mehdi Bakeri 1.jpg
شناسنامه
تاریخ تولد ۱۳۳۳
محل تولد میاندوآب، پرچم ایران
تاریخ کشته‌شدن ۲۵ اسفند ۱۳۶۳
محل کشته‌شدن جزیره مجنون، پرچم عراق
نحوه کشته‌شدن اصابت تیر مستقیم
محل دفن ناپدید شدن بدنش در اروندرود، -
اطلاعات نظامی
فرماندهی فرمانده لشکر ۳۱ عاشورا
عملیاتهای مهم فتح‌المبین
بیت‌المقدس
رمضان
مسلم بن عقیل
والفجر مقدماتی
والفجر ۱ تا چهار
خیبر


مهدی باکری (۱۳۳۳ در میاندوآب-۲۵ اسفند ۱۳۶۳ در جزیره مجنون)، برادر علی باکری و حمید باکری، فرمانده لشکر ۳۱ عاشورا بود.

مهدی باکری یکسال بعد از برادرش حمید باکری، در عملیات بدر کشته و پیکرش در اروندرود ناپدید شد.

زندگی قبل از جنگ[ویرایش]

مهدی باکری در سال ۱۳۳۳ در میاندوآب و در خانواده‌ای مذهبی به دنیا آمد. در همان آغاز کودکی مادرش را از دست داد. او و دوستانش نقش مهمی در برپایی تظاهرات شهر تبریز در ۱۵ خرداد ۱۳۵۴ و ۱۳۵۵ داشتند. همان زمان وی توسط ساواک شناسایی شد و بارها برای بازجویی به ادارهٔ امنیت برده شد اما چون مدرکی علیه او نداشتند تحت نظر آزاد شد. پس از اخذ دیپلم وارد دانشگاه شد و در رشته مهندسی مکانیک شروع به تحصیل کرد. در حین تحصیل خبر مرگ برادرش، علی باکری را به وی دادند. بدین ترتیب او دومین عضو خانواده خویش را نیز از دست داد.

با پیروزی انقلاب ایران باکری نقش فعالی در سازماندهی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی داشت. مدتی هم شهردار ارومیه بود و مدتی هم دادستان دادگاه انقلاب ارومیه شد. او همزمان با فعالیت در سپاه، مسئوولیت شهرداری ارومیه را نیز بر عهده گرفت. با شروع جنگ ایران و عراق ازدواج کرد و بلافاصله پس از ازدواج (روز بعد از ازدواجش) عازم جبهه‌ها شد.

حضور در جبهه[ویرایش]

مهدی باکری در مدت کوتاهی مدارج ترقی را در جبهه طی کرد. در عملیات فتح المبین با عنوان معاون تیپ نجف اشرف توانست در کسب پیروزی موثر باشد. در همان عملیات از ناحیه چشم مجروح شد. پس از بهبود به جبهه بازگشت و در عملیات‌هایی چون عملیات بیت‌المقدس، رمضان، مسلم بن عقیل، والفجر مقدماتی، والفجر ۱ تا چهار و عملیات خیبر در سمت‌های مختلف شرکت کرد. در مجموعه عملیاتهای والفجر با عنوان فرمانده لشکر عاشورا در جبهه حضور داشت.

در عملیات خیبر زمانی که خبر کشته شدن برادرش را به وی دادند، بدون ابراز اندوه با خانواده‌اش تماس گرفت و چنین گفت:

شهادت حمید یکی از الطاف الهی است که شامل حال خانواده ما شده‌است.

[۱]

در حین عملیات بدر و در حالیکه نیروهای بعثی با محاصره کامل سربازان تحت امر باکری در جزیره مجنون در حال زدن تیر خلاص به سربازان مجروح باقی‌مانده بودند، احمد کاظمی و محمود دولتی با اصرار از وی می‌خواهند که با عبور از دجله و پیمودن فاصله۷۰۰ متری که میان خط اول و خط دوم حمله جان خود را نجات دهد؛ ولی این درخواست هر بار با جواب منفی وی روبرو می‌شد تا اینکه بر اثر اصابت تیر مستقیم سربازان عراقی در تاریخ ۲۵ اسفند ۱۳۶۳ به شهادت رسید.[۲] در این هنگام در حالی که یاران او سعی در انتقال پیکرش بوسیله قایق به عقب را داشتند قایق هدف اصابت شلیک مستقیم آر پی جی یکی از سربازان بعثی قرار گرفته، در اروند رود غرق می‌شود. پیکر وی و سایر سربازانش هیچگاه یافت نشد و وی همچنان مفقودالجسد می‌باشد. بزرگراه شهید باکری در غرب تهران به یابود وی نامگذاری شده‌است.

نگارخانه تصاویر[ویرایش]

نامه خوندنی همسر شهید باکری به دختر شهید زین الدین لیلا جان شرمنده

پایگاه خبری تحلیلی انتخاب (Entekhab.ir) :

فاطمه امیرانی «همسر شهید باکری» نوشتاری برای همسر شهید زین الدین در آرمان نوشت: هفته آخر آبان حامل یک خاطره تلخ از زندگی پرماجرای ماست که دوست دارم کاش می‌شد از آن فرارکرد. اما اگر من هم یادم نباشد با صدای زنگ یک تلفن که از آن سوی خط همسر شهید مهدی زین‌الدین پیام رسیدن سالگرد شهادت را یادآوری می‌کند و باز من می‌مانم، با غصه‌ای که انگار همیشه تازه است و به عادت نپیوسته. وقتی در تابستان سال 63 که فقط چند ماهی از شهادت حمید و ابراهیم (شهید همت) می‌گذشت با همسر شهید همت تصمیم گرفتیم با هم به قم برویم. هر کدام برای خود دلایلی داشتیم. من از ارومیه فرار می‌کردم از شهری که حمید آن را ترک و به من توصیه کرد به آنجا برنگردم. نمی‌دانم شاید از این می‌ترسید جو سیاسی‌ای که علیه برادران باکری بود، گریبانگیر من هم بشود و احساس خودم این بود که ارومیه آخر خط است. ولی من باید به‌خاطر بچه‌هایم یک نقطه شروع دیگر پیدا کنم. به هر حال با موافقت آقا مهدی بقیه اعضای خانواده برخلاف خواسته قلبی‌شان به هجرت ما به قم رضایت دادند. و من با پیام خانم همت وسایل خانه را در یک کامیون ریخته و با همراهی آقا مهدی عازم قم شدیم. خانم همت و بچه‌هایش به همراهی برادر صالحی که یکی از بسیجیان کم‌سن‌وسال با فهم بالا و مورد علاقه و اعتماد همت بود، به قم آمد. با چند ساعت پرسه زدن در هوای گرم درکوچه پس‌کوچه‌های قم فهمیدیم خانه مناسب در آن فرصت کوتاه پیدا نمی‌شود. آقا مهدی گفتند یکی از دوستانم (مهدی زین‌الدین) پیشنهاد داده در خانه او ساکن شوید.

با این خبر خوب، به مغازه کتابفروشی پدر آقا مهدی زین‌الدین رفتیم و کلید خانه را گرفتیم. در یکی از کوچه‌های خیابان باجک قرار داشت. وقتی آقا مهدی در را باز کردند، وارد منزلی شدیم که ساکنانش برای کمک به هموطنانی که به دلیل جنگ تحمیلی از شهر‌هایشان آواره شده‌اند، خانه و کاشانه خود را ترک و در اهواز زندگی می‌کردند. برادر صالحی و آقا مهدی با دقت وسایل آنها را در گوشه‌ای جمع کردند و وسایل ما با نظاره چشمان نگران آقا مهدی و اشک‌های مادرم پهن شد. درخت دم در این خانه خشک شده بود و بقیه درخت‌های محله سرسبز بودند و این بهترین مشخصه برای دادن آدرس بود. آقا مهدی زین‌الدین لطفش شامل حال ما بود بلافاصله به توصیه ایشان یک خط تلفن برای ما آوردند. تا بدین‌وسیله، خانواده‌هایمان و مخصوصا آقا مهدی باکری با ما در تماس باشند. ایام محرم رسید. من و خانم همت هر شب دست بچه‌ها را گرفته و در عزاداری که برای امام حسین(ع) در میدان باجک برپا بود، شرکت می‌کردیم و شبی مداح برای تجلیل از خانواده شهدا از همه نام برد «پدران شهید و مادران شهید و برادران شهید و خواهران شهید و بعضی‌ها که دست فرزندان شهدا را گرفته‌اند» خانم همت که شوخ‌طبعی اصفهانی را داشت، گفت فاطمه بلند شو برویم آن آخری ما بودیم که نمی‌توانند اسم‌مان را بیاورند. یک روزی با صدای وحشت‌زده خانم همت از جا پریدم و با موجوداتی در کمد که به ساک لباس‌های شهید همت حمله کرده بودند و بخشی از آنها را برای ارتزاق خود انتخاب و خورده بودند، روبه‌رو شدیم با چند تلفن فهمیدیم این موجود، موریانه است. دست به کار شدیم، درسی به آنها بدهیم تا دیگر هیچ موجودی به خود جرأت نزدیک شدن به اموال و خاطرات شهیدان را ندهند. اوایل آبان 63 زن جوانی با یک دختر کوچک که یکسالش بود به دیدن ما آمد. از ابراز احساسات خانم همت فهمیدم با هم رفیق هستند و در کلاس‌های عقیدتی باهم بودند و درضمن ایشان همسر مهدی زین‌الدین که ما ندیده، شرمنده ایشان بودیم، هستند. حامل پیامی از همسرشان بودند، مهدی می‌گوید: «اگر موافق هستید با هم به خانه‌ای که سپاه داده، نقل‌مکان کنیم» بلافاصله جلسه اضطراری با خانم همت تشکیل دادیم که حتما مسئله‌ای راجع به خانه پیش آمده و مجبوریم پیشنهاد را قبول کنیم و همان لحظه به ذهن‌مان نرسید که ما دو زن بدون همسر چگونه می‌خواهیم با ایشان که همسرشان خوشبختانه در قید حیات هستند، در یک واحد آپارتمانی زندگی کنیم؟ به هرحال به سرعت من برای بازدید خانه رفتم. یک واحد مسکونی واقع در همسایگی سپاه قم در میدان امام که دو طبقه بود، طبقه اول که مرتب بود در اختیار برادر پاسداری با همسرش بود. طبقه دوم که انباری بسیج بود، قرار شد به سکونت ما سه خانواده با 5 فرزند اختصاص داده شود. سابیدن‌ها شروع شد تا خانه را از نظر بهداشتی قابل سکونت کنیم و در تقسیم اتاق‌ها دو اتاق که یکی در اندرونی بود، نصیب خانم همت با بچه‌هایش و با بهره گرفتن از هوش و تفکر بسیار اتاق بیرونی را به خانم زین‌الدین دادیم که وقتی همسرش به ایشان سر می‌زند، راحت باشند و سالن بزرگی که مشرف به محوطه سپاه بود نصیب من و بچه‌هایم شد و به زحمت با خرید یک قطعه موکت دیگر کف اتاق فرش شد. یک هفته از جابه‌جایی نگذشته بود، روز 27 آبان قرار بود برای شام خانم زین‌الدین کوکوی سیب‌زمینی بپزد و داشت مقدمات آن را فراهم می‌کرد که صدای زنگ در به صدا درآمد. شهید حسن ترابیان از بچه‌های لشکر حضرت رسول(ص) با همسرش آمده بودند.

معمولا هر وقت این شهید عزیز برای مرخصی به قم می‌آمد به ما هم سر می‌زد. از رنگ و روی پریده معلوم بود اتفاقی افتاده. من و خانم همت را به گوشه‌ای بردند و خبر دادند که مهدی و مجید زین‌الدین در غرب کشور به کمین ضدانقلاب افتاده و هر دو برادر شهید شده‌اند و ما مات و متعجب از اینکه چرا کسی به سراغ همسرش نیامده تا خبر را بدهد؟ از ما خواستند که یک جوری خانم زین‌الدین را آماده کنیم. غافل از اینکه قبول این حادثه برای ما بسیار سنگین بود. بالاخره به او گفتیم برادرشوهرش شهید شده و منتظر ماندیم کسی از نزدیکانش به او خبر شهادت همسرش را بدهد و گریه‌های من و خانم همت شروع شد. با دیدن خانم زین‌الدین چشم‌هایمان را از او می‌دزدیدیم تا‌ اینکه دیدیم مشغول اطو زدن لباس مهدی شد که ما با کلی ترفند، او را از اطو کردن منصرف کردیم. در ضمن او عادت داشت هر روز صبح پرده اتاق مرا کنار بزند و مراسم صبحگاه سپاه را به لیلا (دختر شهید زین‌الدین) نشان دهد. و من شب متوجه شدم پلاکاردی که در آن شهادت مهدی زین‌الدین را به همه تبریک گفته بودند به دیوار روبه‌رو نصب شده و من با این فکر که فردا صبح چگونه مانع دیدن لیلا و مادرش بشوم! به پیشنهاد من هر 2 نفر، شب را پیش من خوابیدند و من تا صبح بالاسر آنها گریه کردم. تا اینکه صبح پدر خانم زین‌الدین دنبال دخترش آمد و او در خیابان با پلاکاردی که بر سردر مغازه پدرش نصب شده بود، متوجه شهادت همسرش شد. شهید مهدی باکری که برای حضور در جلسه‌ای تهران بودند، در قم به دنبال ما آمدند تا ما را برای تشییع ببرند و بچه‌ها تا آقا مهدی را دیدند، گفتند «عمو، عمو بابای لیلا هم رفت توی تابلو» بعدها یکی از دوستان شهید زین‌الدین (او هم شهید شد) که در آن ماموریت همراه او بود نقل کرد: «داشتیم می‌رفتیم مهدی گفت برای سه خانواده شهید خانه‌ای گرفته‌ام. گفتم همت و باکری را می‌دانم سومی کیست؟ جواب داد خانواده خودم». در نزدیکی‌های شهادت حمید خواب دیدم من و بچه‌هایم تنها در یک دره پر از برف هستیم و من سرما را با تمام وجود احساس می‌کردم.

انصافا شرایط زندگی ما بعد از حمید همین‌طور بود. مشکلاتی که شاید برای دیگران آسان و پیش‌پاافتاده بود، برای ما اگر ذره‌ای هم بود وقتی از آن بالا رها می‌شد به ما که می‌رسید بهمنی بود که ما به سختی رفع می‌کردیم. شهادت مهدی زین‌الدین یک یادگار داشت و آن هم مثل بقیه فرزندان شهدا، فقط لیلا بود. و به لیلا می‌گویم «لیلا جان سال‌ها در کنارت بودم و انتخاب حضور در کنار تو، به‌عهده پدر بزرگوار تو بود احساس می‌کنم او آگاهانه ما را انتخاب کرد و من بنده سر تا پا تقصیر شرمنده تو هستم. من در آن زمان کوتاه موفق به دیدن پدرت نشدم و دعا می‌کنم بتوانم روزی که پدرت را ملاقات می‌کنم برای همه کم‌کاری‌هایم در قبال عزیزی مثل شما، توجیهی داشته باشم. لیلا جان شرمنده»

اشعار محرم

 همواره  تجسم قیامت است حسین (علیه السلام)

در سینه عاشقان ،پیام است  حسین (ع)     

دردفتر شعر ما ردیف است هنوز

دل چسب ترین شعر شعر کلام است حسین(ع)

 

مداح اهل بیت سید مهدی میرداماد

به نام خدا

سید مهدی میرداماد هستم ، اسفند ماه سال 1357 در یکی از محله های جنوب شهر اهواز بنام خشایار به دنیا آمدم. دوران کودکی ام همزمان شد با آغاز جنگ تحمیلی و شلوغی خوزستان ، که این امر باعث شد همراه خانواده ام در اوایل دهه 60 از جنوب کشور به شهر مقدس قم شهر کریمه اهلبیت حضرت فاطمه معصومه سلام الله علیها پناه بیاوریم. پدرم یک دبیر بود و بلافاصله در دبیرستان حکیم نظامی سابق مشغول به تدریس شد. ما هم در محله ای به نام باغ سلطانو زندگی خود را در این شهر آغاز کردیم. دوران شیرین و بیادماندنی ورود به مدرسه و آغاز تحصیل در دوره ابتدایی هیچ گاه از ذهن کسی پاک نخواهد شد . مدرسه فیض کاشانی همان مدرسه ای که آن عکس معروف در یکی از کلاس هایش گرفته شده بود ، عکس حضرت امام در یک کلاس درس همراه با دانش آموزان که سالها در اول کتابهای درسی ابتدایی خاطره ها را زنده می کرد. دوران تحصیل در مقطع ابتدایی همزمان شد با بمباران هوایی شهر توسط هواپیماهای عراقی ، دورانی که با همه ی تلخی هایش هنوز مرا بعد از سال ها مرا به آن محله و کوچه پس کوچه هایش می کشاند.
بعد از پایان دوره ابتدایی به مدرسه راهنمایی وفاداران رفتم ، مدرسه ای که بر خلاف دبستان فیض که روبروی منزلمان قرار داشت ، از محله ما دور بود. دوره راهنمایی دوره کشف استعداد ها و ورود به عرصه صدا بود. از جلسات خانگی قرآن تا روضه های زنانه محلی ، از مکبری در مسجد تا تک خوانی گروه های سرود مختلف در پایگاه و مدرسه و ... همه و همه نقطه عطفی شد تا همه مرا به داشتن صدایی رسا و استعدادی فوق العاده تشویق و ترغیب کنند. این امر باعث شد در دوره تحصیلی دبیرستان بستر مناسبی پیش رویم قرار بگیرد تا به فضای اجتماع ورود جدی تری داشته باشم و نگاهم به مقوله مداحی کمی پر رنگ تر باشد . دبیرستان دین و دانش و دوران شور و شر جوانی .... دورانی بود که فراز و نشیب های زیادی داشت .... تلخی ها و شیرینی های فراوانی را در این مرحله از تحصیل و زندگی سپری کردم . اتفاق تلخ که شاید مسیر زندگی ام را به طور کلی تغییر داد مرگ مادرم بود که در این مقطع اتفاق افتاد . غم فراق مادر و سپری کردن دوره ای سخت بدون او ، ان هم در اوج جوانی و نیاز شدید عاطفی تحولی اساسی را برایم رقم زد . به یکباره خودم را در صف ثبت نام حوزه علیمه دیدم و این چیزی نبود جز تحقق آرزو های مادر ..........
ورود به فضای طلبگی و داشتن حجره در مدرسه الهادی کمی مرا از خانه بی مادر دور می کرد. آن دوران به سرعت سپری شد . از سال 74 الی 80 سطح یک حوزه ر ابا پیش زمینه مداحی و ستایشگری اهلبیت گذراندم این چند سال نقاط قابل توجهی را در خود جای میداد ، از تشکیل هیئت انصار الشهدا و برپایی نمایشگاه های کوثر ولایت در قم و  جنوب تا برگزاری جلسات هفتگی در مهدیه اسلامی به همراه دوستان طلبه ، از ورود به مجموعه هیئت خادم الرضا (ع) و آغاز رفاقت با حاج محمود کریمی تا آشنایی با حاج مهدی سلحشور و آغاز یک دوره جدید همخوانی در هیئت ثارالله ....
سال 81  و بر اثر یک اتفاق از حوزه انصراف دادم و به خدمت سربازی رفتم . کاری که در آن زمان تعجب همگان را بر انگیخت ولی شرایط و حواشی موجود نمی گذاشت درسم را در حوزه ادامه بدم . سه ماه دوره آموزشی در اندیمشک و بعد موسسه راویان فتح در قم تمام هیجده ماه خدمت مرا در قم رقم زد ، در این دوران فراموش نشدنی قسمتم شد در بیست و سومین بهار زندگیم عازم حج ابراهیمی شوم و توفیق پوشیدن لباس احرام در صحرای عرفات و مشعر ومنا را بدست آوردم .
بعد از بازگشت از حج تمتع و اتمام دوره سربازی یک دهه جدید و تاثیر گذار در زندگیم شروع شد . دهه ای که می توان اسم آن را دهه پیشرفت و کسب تجربه بگذارم ، دهه ای که مملو از اتفاقات ریز و درشت بود که گذرا به آن اشاره می کنم.
ورود به عرصه بیمه و حضور در یکی از برترین شرکت های بیمه کشور خیالم را بابت یک شغل بی حاشیه و به دور از فضای مداحی تا حدودی راحت کرد. آشنایی با جلسات متعدد و بهره گیری از مکتب های مختلف مداحی و شاگردی اساتید بنام و پیشکسوتی مانند حاج منصور ارضی ، حاج علی انسانی ، حاج حسن خلج ، حاج صادق آهنگران و ... راهیابی به جلسات مهم و قابل توجهی مانند حرم مطهر امام رضا علیه السلام ، حرم حضرت معصومه سلام الله علیها ، مسجد مقدس جمکران ،  بیت رهبری ، مهدیه تهران و ... که تجربه های گرانبهایی را در اختیارم قرار دادند.
سال 82 دوره ای بود که محرم من بدون آقای سلحشور باید اداره می شد ، هیئت رزمندگان اسلام (مجتمع امام خمینی) که از گذشته نه چندان دور جزء آرمانهای دنیای مداحی من محسوب می شد ، آغاز شد. آغازی که هنوز هم ادامه دارد و شاید به جرات می توان گفت یکی از کلان ترین جلسات عزاداری محرم در ابعاد مختلف با توجهات حضرت حق و عنایات حضرت ارباب شکل گرفت . بعد ها در همین دهه پیشرفت در رمضان 84 جلسه ی هفتگی و ثابت تحت عنوان زیارت آل یاسین با هدف مستمع پروری و فرهنگ سازی معنوی در غروب هر جمعه تاسیس شد که تا کنون منشاء خیرات و برکات زیادی شده است . همزمان با این جلسات برپایی یک هیئت در تمام مراسمات مهم در حسینیه بنی فاطمه به پرورش مستمع با ذائقه خاص هیئت کمک به سزایی به پیشرفتم در این شرایط کرد .
و امروز در آغاز یک دهه دیگر قرار دارم ، که می خواهم با همت و پشتکار و توکل و توسل به حضرت حق و حضرات معصومین نواقص گذشته را جبران و از لغزش های ریز و درشت گذشته درس بگیرم تا در مسیر ستایشگری و نوکری آل الله خالص و بی آلایش پیش روم.
------------------- منبع : ------------------------
وب سایت حاج سید مهدی میرداماد

زندگی نامه شهید احمد کریمی

زندگی نامه

احمد از دوران نوجوانی و تحصیلات راهنمائی با شرکت در جلسات سیاسی مذهبی با وضع سیاسی اختناق آمیز و سیاست ضد مذهبی رژیم سلطنتی آشنا گشت و با وجود کمبود مالی که داشت در صدد کمک به محرومین جامعه برآمد و بسا اتفاق می افتاد صبح تا شب زحمت می کشید و حاصل کار خود را به افرادی که از نظر مالی در مضیقه بودند تقسیم می کرد.در سال ۱۳۵۵ به گروههای مخفی سیاسی پیوست و فعالیتهای خود را شدت بخشید و با تکثیر و توزیع نامه و نوارهای امام به حرکت مستمر انقلاب کمک میکرد . پس از پیروزی انقلاب اسلامی در سپاه مشغول به فعالیت شدند با شروع جنگ احمد به جنوب رفته ودر جبهه خرمشهر به مدت یک ماه مشغول نبرد گردید و در سال ۱۳۶۰ در جبهه های شوش ، رقابیه ، چنانه در سمت فرماندهی تیپ ۱۷ قم به رزم با خصم زبون و متجاوز ادامه داد و در عملیات فتح المبین در هنگام شناسایی مجروح گشت ولی با وجود مجروحیت جبهه را ترک نکرد و بار دیگر وارد جبهه خرمشهر گردید و در عملیات بیت المقدس پس از آنکه رزمندگان اسلام با ایثار و از خود گذشتگی خرمشهر را پس از دو سال از چنگال بعثیون آزاد ساختند.سرانجام در جبهه شلمچه مورد اصابت ترکش خمپاره قرار گرفت و به معبود خود لبیک گفت.

نویسنده : گمنام | موضوع : شهيد احمد کريمی


نظرات شما :

XHTML: You can use these tags:

-->


نُه − 7 =

مطالب مرتبط

پیشنهاد ما

  • جنگ ایران و آمریکا در خلیج فارس(روز شمار جنگ خلیج فارس در سال ۱۳۶۶

 

زندگینامه مداح اهلبیت سید مجید بنی فاطمه

Back صفحه اصلی آرشیوصوت زندگينامه مداحان زندگینامه حاج سيد مجيد بني فاطمه

زندگینامه حاج سيد مجيد بني فاطمه

امتیاز کاربران
ضعیفعالی 

 

arzi arzi arzi

 

مصاحبه با حاج سيد مجيد بني فاطمه
در ابتدا بيوگرافي از خودتان بفرماييد : سيد مجيد بني فاطمه - متولد بهمن 1356 - متولد تهران - تحصيلاتم ديپلم - شغلم آزاد است.
شروع مداحي : از كودكي حدودا از سن 7 سالگي علاقه به مداحي پيدا كردم وبه طور حرفه اي از سال 71 شروع به خواندن كردم. يادم مي آيد در سال 73 يا 74 در تشيع جنازه شهدا با حاج سعيد حداديان آشنا شدم و اولين جلسه بزرگي كه خواندم ميلاد امام زمان (عج) پيش حاج سعيد خواندم كه آ قاي كريمي هم حضور داشتند. و از سال 73 با حاج سعيد مانوس شدم و ايشان تاثير بسزايي در پيشرفت من داشتند.
بيشترين تاثير را چه كسي در مداحي شما داشته : حضرت علي (ع) مي فرمايند :هركس به من كلمه اي بياموزد مرا بنده خود كرده است. از همه بزرگواراني كه در خدمتشون بودم از همشون درس آموختم .ولي حاج سعيد(حداديان) بيشترين تاثير را در من داشتند و تا به امروز به من محبت كرده اند. چون علاقه من به شعر و روضه زياد بود خدمت آقاي انساني در صنف لباس فروشها زياد مي رسيدم و از نصايح ايشان استفاده مي كردم. و در خدمت حاج منصور كه حكم پدري به گردن همه ما دارندبوده ام و درست خواندن ما برگرفته از ايشان است.
چند تن از همدوره هايتان : حسين هوشيار.سيد محمد جوادي و ابوالفضل بختياري
بزرگترين عيب و حسن شما در مداحي : اين سوال را مخاطبين من بايد جواب دهند ولي به نظر دوستان و افكار عمومي حسنم پايه قرار دادن روضه در جلسه و عيبم هم انتظار زياد از مستمع . استرس و حساسيت زياد در جلسه است.
آيا توانسته ايد براي امام حسين (ع) كاري كنيد : نه به اعتقاد من اگر تمام لحظات زندگيمان هم در ركاب ايشان باشيم بازهم به اين خاندان بدهكاريم.
دنبال مقبوليت هستيد يا شهرت : انشاء الله كه مقبوليت
اهل مطالعه هستيد؟ چه كتبي را مطالع مي كنيد و چند كتاب معرفي كنيد : بله در روز ساعاتي را به مطالعه اختصاص مي دهم . بيشتر كتي عرفاني ، مقتل و شعر مي خوانم . نفس المهموم (شيخ عباس قمي)
بهترين تفريح شما چيست : سفر، چون سفر را دوست دارم
آيا تا كنون كلاس مداحي داشتيد : بله، مدتي به دعوت مركز فرهنگي غدير جلسات آموزشي داشتيم كه متاسفانه ديگر فرصت حضور ندارم .
عوامل پيشرفت در مداحي : اخلاص ، بي ريايي ، احترام به بزرگترها و تلاش زياد
فرق بين مداحي ديروز و امروز؟ در مداحي قديم پايه روي شعرهاي قوي و روضه خواني بوده است. در مداحي امروز بايد نو آوري داشت و سبكهايي كه در شان اهل بيت است ساخته شود و در كل مداحي امروز سخت تر شده.
شاعراني كه با آنها كار مي كنيد چه كساني هستند : حسن لطفي,محمد صميمي,مسعود اصلاني و محمد ايماني
دوست داريد مخاطب شما چگونه باشد : كساني باشند كه با جون و دل در جلسه اهل بيت حضور داشته باشند و شناخت معرفتيشان روز به روز بيشتر شود.
اگر مداح نبوديد در هيئت چه كاره مي شديد : حتما مسئول جلسه مي شدم.( دوستان مي گويند مديريت جلسم خوب است)
مداحي سخت است يا آسان : خيلي سخت است. از اين جهت كه در جلسات ما به تناسب همه اقشار جامعه حضور دارند و ما بايد بتوانيم همه آنها را راضي نگه داريم و بايد رضايت صاحب جلسه را جلب كرد.
آنچه كه در مداحي به آن نرسيده ايد : وقتي اين اجازه را به من داده اندكه قطره اي از درياي معرفتشان  اهل بيت(ع) را بچشم به همه چيز رسيده ام.
به چه كسي مي گويند مداح : كسي كه مدح اهل بيت را در همه جا بخواند.
نظر شما در مورد مداحاني كه بيشتر سراغ شور مي روند چيست : هركس مدح اهل بيت را انجام دهد براي همه عزيز و قابل احترام است ولي اين عزيزان بايد بدانند اصل در اين كار رضايت اهل بيت است و ما بايد از شكل و قالب اين كار خارج نشويم.اينكه ما بخواهيم از شعر خواني در مدح امام زمان(عج) و روضه كم كنيم و به وقت شور اضافه كنيم اشتباه است.
نظر شما در باره سياسي شدن جلسات اهل بيت چيست : من در اين بحث مطيع رهبري هستم.
نظر شما در باره جواناني كه تازه پا به اين راه گذاشتند : بدون استاد جلو نروند. مبناي جلسه روضه باشد و به بزرگتر احترام بگذارند.
لطفا در باره حساسيتتان در جلسه بگوئيد : حساسيت بنده كه به اعتقاد بعضي از دوستان تندخويي ناميده مي شود به اعتقاد خودم از تعصب بيش از اندازه ام به جلسات نشعت مي گيرد.
تاثير مداحي در زندگي شخصي شما : زندگي من جلسه اهل بيت است ما بقي حاشيه اين جلسه
بارها ديده ايم كه از جاهاي مختلف از شما دعوت مي شود و شما نمي رويد دليلش چيست : 1.عدم شناخت من از آن جلسه 2. اگر بخواهم به همه دعوت ها جواب مثبت دهم ديگر وقت براي مطالعه و تحقيق ندارم (همين جا ، جا داره از همه عزيزان عذر خواهي كنم )
با كدام يك از مداحان بيشتر در ارتباطيد :
حاج سعيد حداديان.حاج محمود كريمي.حاج محمد طاهري و سيد محمد جوادي
براي جذب جوانان به جلسات اهل بيت چه مي كنيد : سعي مي كنم آنها را با محبت اهل بيت آشنا سازم
دوست داريد تا كي به فعاليتتان ادامه دهيد : تا موقعي كه خود اهل بيت اجازه دهند.
نصيحت به جوانان كه در دستكاه امام حسين فعاليت مي كنند : نصيحت براي كساني است كه سني ازشون گذشته باشد و من به عنوان كوچك ترين عضو اين خانواده وصيت مي كنم كه به بزرگتر هاي جلسه خيلي احترام بگذارند . جلسهت اهل بيت فقط برايشان صرف رفت و آمد نباشد اين دستگاه به روح و روان انسان كمك مي كند و تلاشمان جهت عاقبت به خيري و رضايت خداوند باشد.
يك بيت شعر بگوييد : من و جدا شدن ازكوي تو خدا مي داند خدا هرآنچه كند از توام جدا نكند
سخن آخر: اميدوارم در همه كارها خدا و اهل بيت را نظر داشته باشيم و هيچ وقت باعث ناراحتي امام زمان نشويم. از تمام كساني كه كه از ابتداي نوكري من زحمت كشيده اند. درس دادن راهنمايي كردن شرايط را برايم فراهم كردند تشكر مي كنم و دست تك تكشان را مي بوسم.

آب فرات

آب فرات بسته شد         فاطمه دل شکسته شد