متن شعر سریال زیر هشت
با تو اما ماندم تنها
قفلی بر لب بندی بر پا
دل همه گمراهی و گناه تو امید جان
جان همه خاموشی و خزان تو مرا بخوان
لب نگشودم اما سوختم ساختم
با من خسته ی غم تو بمان
ای ک بجز تو نمانده مرا مگر آه من
من همه شوق توم منگر به گناه من
تو تب و تاب رسیدن من به قرار دل
من غم و حسرت و دربدری تو پناه من
دل همه گمراهی و گناه تو امید جان
جان همه خاموشی و خزان تو مرا بخوان
شوق اگر از دل رفت و غم پیدا شد
با من خسته ی غم تو بخوان
ای که بجز تو نمانده مرا مگر آهِ من
من همه شوق توام منگر به گناه من
تو تب و تاب رسیدن من به قرار دل
من غم و حسرت و دربدری تو پناه من
از تو موجم با تو دریا
در تو پنهان با تو پیدا
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 15:31 توسط فاطمه لطفیان
|