یادی ازگذشتهها ی
در پارک نشسته ام .. هوا بسیار گرم ... عصای خود را بر می دارم و شروع می کنم به قدم زدن .. یه صقا خانه آن جا بود ... لیوان را برمی دارم و آبی می نوشم .. حالم بهتر شد .. فواره بزرگی در وسط پارک و به یاد آن روزهای که با همدیگه بودیم ... آه دستم بر پیشانی خود ... خسته و پیر شدم ... ای کاش یک بار دیگه .. باز گذر زمان ما را به همدیگه می رساند ... ... دلم به درد می یاد اما نمی دانم که چه کار کنم .. حال با گذشت زمان همه چیز رو میشه اما امروز نمی توانم .. این دوراهی را تحمل کنم .. بیا بیا تا بار دیگر با هم باشیم .. بیا بار دیگر زندگی کنیم عشق من .. عشق من ... .. می خواهم صورتت را نوازش کنم .. می خواهم بوسه بزنم بر لبانت تا آروم شی ... تا بدونی من هستم در کنارت .. عزیزم .. بیا ... بیا ... بیا ... .
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 11:20 توسط فاطمه لطفیان
|