پرستوی مهاجر محسن

سال هایی چند از هشت فصل عشق و عاشقی شقایق های هبوط کرده از بهشت به قرارگاه خاک  نمی گذرد اما هنوز گستره فضا و خاک ایران بزرگ  مملو از عطر شهداست.

هم آنان که در لحظه عروجشان در پاسخ هم رزمشان ...وقتی که می پرسید زنده ای؟؟؟ با خنده ای ازجنس خنده بهشتیان که در عند ربهم یرزقون می خندند می گفتند نه؟؟؟...شهادت.....=.....زندگی.
محسن جان شب گذشته هوشنگ رانده و مانده از قافله مردان مرد در عالم خواب و رویا پا در کوچه پس کوچه های بهشت همان جا که پدرت سکنی گزیده گذاشت! محفلشان صفایی داشت با لباس خاکی رزم و لبانی خندان به تماشایم نشست!؟ همان گونه که عاقلان به مجنون های بیابانگرد نگاه می کنند سر تا پایم را  نگاه کرد، دلم از قفس سینه ام هوای پریدن داشت، تنگ در آغوشم گرفت و نجوا کنان گفت می دانم می خواهی پیغام محسن پسرم را بگویی؟! انگار از همه خواسته هایت با خبر بود.
براستی که عالم محضر خداست و چون شهدا مهمان خدایند بر جهان و کائنات احاطه دارند. محسن جان با سفاهت تمام با آنکه می دانستم و پدرت گفت از احوال و مکنونات قلبیت با خبر است گفتم؟؟؟.

محسن از من خواسته برایت با قلم و زبان قاصرم در وبگاه مجازیم دل نوشته ای بنویسم، خواستم عین کلمات شما را که بر روی کاغذ پاره ای زمینی نوشته بودم به پدرتان بدهم که او انگار نوشته ات بر قلب نازنینش حک شده باشد برایم گفت؟! محسن خواسته بنویسی: آرزوي ديدن پدر هرشب منو وادار ميكنه كه پيش خدا التماس و گريه كنم به خدا ديگه طاقت ندارم دوست دارم يه دلنوشته بنويسي درمورد فرزند شهيدي كه بابا دوست داره ولي ارزو به دله همش سر نماز بعد از دعاي ظهور اقا دعايش ديدن روي پدر در خواب هست.

محسن جان وقتی کلمات نوشته شما را به خودم از زبان پدرت شنیدم مثل بچه هایی که دست والدین خودشان را رها کرده و گم شده اند درون وجود خرد و ناچیزم گم شدم.

آقا محسن پدرت گفت به محسن بگو پرستوها مهاجرند، شهدا کوچ می کنند کوچی از خاک به خدا، از دریا به دریا او گفت حتما محسن می داند که پدرش برای اسلام، ایران و انقلاب جان خودش را به مشتری واقعیش خدا در طبق اخلاص گذاشت او گفت محسن منتظرم باش پرستوها به خانه بر می گردند.